تعاریف سوژه و ابژه:

سوژه: فاعل شناسا، آنکسی که می شناسد (من و شما)

ابژه: امر مورد شناسایی، آن چیزهایی که می خواهیم آنرا بشناسیم،یعنی معنایی را به آن بدهیم.

مثال:درختی را می خواهیم بشناسیم.ما سوژه هستیم، درخت ابژه است و ما به آن ابژه ها معنا میدهیم.

رابطه سوژه و ابژه:

1- جدایی سوژه و ابژه:

2- وحدت سوژه و ابژه

3- مرکزیت زدایی از سوژه

 

1- جدایی سوژه و ابژه:

تصور این است که یک چیزهایی(ابژه) بیرون ما هستند و یک ویژگی های ذاتی دارند و ما به عنوان سوژه با آن مواجه می شویم و ویژگی های آنرا کشف می کنیم.مثلا به عنوان زیست شناس با درخت مواجه می شویم و ویژگی های ذاتی آنرا کشف می کنیم یا به عنوان انسان شناس و جامعه شناس با انسان روبرو می شویم و ویژگی های ذاتی آنرا کشف می کنیم.در این نگاه سوژه و ابژه از یکدیگر جدا هستند.حال بر حسب نوع شناخت از ویزگی ها حرف می زنیم یک دوره ای شناخت علمی اولویت است یک دوره ای شناخت دینی و الخ.مثال دیگر عدالت و زیبایی؛ این گروه می گویند یک چیزی به نام عدالت در ذات جهان هست که ما باید ویژگی آنرا کشف کنیم و ویژگی آنرا محقق کنیم.به دنبال یک امر مطلق هستند که ما آنرا کشف و متجلی کنیم.این دسته دنبال تحقق مفاهیم هستند انگار که یک چیز ذاتی وجود دارد که اگر کاوش بکنیم می توانیم آنرا در یک مجسمه متجلی بکنیم. افلاطون بود که با عالم مثل جدایی سوژه و ابژه را آغاز کرد پس فلسفه دایه دار حقیقت است فلسفه یک "رژیم حقیقت" است.حقیقتی بیرون از ما وجود دارد که ما باید با کشف آن حقیقت را کشف کنیم این گفتمان بیش از دوهزار سال گفتمان غالب بود.جامعه شناسی نقطه مقابل فلسفه است و بر هر رژیمی که داعیه گر حقیقت است تیشه می زند.

 2- وحدت سوژه و ابژه:

هیچ چیزی ویژگی ذاتی ندارد،درخت را ذهن من می شناسد معنای ذاتی ندارد مثلا علم به آن یک معنا می دهد، دین یک معنای دیگر و کشاورز یک معنای دیگر.سوژه و ابژه را نمی توان جدا از هم تصور کرد،درخت محصول عمل ذهنی من است.فرقش با جدایی سوژه از ابژه است که آنجا دنبال کشف یک موجود بیرونی است و ما دنبال کشف ویژگی های آن هستیم اما در اینجا هر کشفی منوط به ذهن من است هربرداشتی میتواند داشته باشد.این دید می گوید هنرمندان یونان باستان یک تعبیر بر زیبایی بار کردند که متعلق به خودشان است، یک تعبیر دیگری را علم صنعت مد بر زیبایی بار کرده که متعلق به خودش است.درواقع یک معنایی را این فرهنگ بر زیبایی بار می کند یک تعبیر دیگر را آن فرهنگ.بنابراین ما هستیم که داریم معنایی را بر چیزهایی سوار می کنیم که خود به خود نه معنای عدالت می دهند نه معنای زیبایی و نه درخت.در واقع هیچ معنای ذاتی وجود ندارد.در این بحث سوژه و ابژه دو روی یک کاغذ هستند و هیچ کاغذی یک رو ندارد پس دارای وحدت هستند،جدایی ندارند. این تفکر از یک سو وجود ابژه های مستقل از سوژه را رد می کند و از سوی دیگر تیشه به ریشه خود سوژه هم  میزند و استقلال آنرا از بین می برد. سردمدار این جریان پدیدار شناس ها هستند.

3- مرکزیت زدایی از سوژه:

گاهی گفتمان های غالب هستند که به مفاهیم معنا می دهند.یعنی گفتمان دینی یک معنا به مرد می دهد و گفتمان پزشکی یک معنای دیگر به مرد می دهد.جامعه شناسی می خواهد به ما سیالیت را نشان دهد یک امر ثابت مطلق بیرون از ما وجود ندارد دائما جامعه شناسی می خواهد سیالیت و متفاوت بودن را به رخ ما بکشاند.جامعه شناسی می گوید تنها شکل موجود آن شکلی نیست که در زندگی و ذهن شماست.آدمهای متفاوت چیزهای متفاوتی را طبیعی تصور می کنند برخلاف تصور ما.جامعه شناسی به ما می گوید یک ابژه ثابت نیست که بخواهیم کشفش کنیم جامعه شناسی می خواهد مانع ذهنیت ثابت و قفل شده ما که انعطاف از آن گرفته بشود. در اینجا می گوید ابژه ها را گفتمان ها می سازند.مثلا یک گفتمان علمی موجودی را درست کرده و نام آنرا زن یا مرد گذاشته است.این مفاهیم در قالب های گفتمانی ساخته می شوند.ما از کجا صاحب این مفاهیم می شویم؟مثلا از طریق رسانه، مثلا اگرکسی بچه مرا کشت من آنرا ببخشم می شود اخلاق.یا موقع دعوا با میانجی یک طرف پدرم میگوید میانداری کرد این برای من می شود اخلاقی که از طریق پدرم مفاهیم مرا معنا میدهد.

این مفاهیم ساخته می شوند و من و تو سوژه خودمختار نیستیم من نیستم که معانی را بار میکنم اتفاقا من تحت سلطه گفتمان ها هستم.هم  اکنون نحوه نگاه جامعه شناسی مرکزیت زدایی از سوژه است.آن گفتمانی که می آید عدالت و حقیقت را کشف می کند فوکو به آنها می گوید "رژیم حقیقت".باید مراقب اینها بود حواسمان به اینها باید باشد و گرنه این مفاهیم را گفتمان های غالب تعریف می کنند.حتی اگر جامعه شناسی ادعای تعریف عدالت و کشف آنرا داشته باشد یعنی دارد "رژیم حقیقت" را میسازد که نگران کننده است.نه فقط ابژه ها را سوژه ها هستند که می سازند سوژه ها خودشان فردی نیستند و تحت سلطه گفتمان ها هستند.گفتمان هایی که بیرون از ما شکل گرفته اند، تولید شده اند و اکنون معانی را برای ما تولید می کنند.ما نیستیم که مفاهیم را تولید میکنیم و به آن معنا بدهیم مفاهیم جای دیگری تولید شده اند و در اختیارما قرار گرفته اند.

ما در فضا یی زندگی می کنیم که کشاکش گفتمانی در جریان است.فضای گفتمانی وقتی تغییر می کند که خیلی از عوامل تغییر می کنند.در واقع گفتمان را نهاد می سازد تحول نهادی به تحول گفتمان منجر می شود.فوکو از آن با نام "باز آرایش صحنه قدرت " یاد می کند.حالا اتفاقی باید بیفتد و چرخش گفتمانی به وجود بیاید که یک گفتمان مسلط جای خود را به گفتمان دیگر بدهد و پروژه فوکو همین است.چرا اتفاق می افتد؟تلاش برای به دست آوردن سهم بیشتری از قدرت.اما چگونگی آن مهم است.

درپیش از دهه شصت میلادی روانشناسان هومو سکشوال را بیمار روانی می دانستند.در دهه هفتاد اما هومو سکشوال دیگر بیمار روانی نبود.چرا؟علم روانشناسی پیشرفت کرد؟خیر گفتمان غالب تغییر کرد چرا که هومو سکشوال ها به عنوان یک نیروی اجتماعی فعال شدند و با تلاش های خود توانستند حق خود را بگیرند و علم نتوانست مقاومت کند. در واقع توزیع قدرت در حال تغییر بوده است فوکو به آن "اقتصاد قدرت" می گوید.پیامد این عمل این است که روانشناسان نیز این عمل را پذیرفتند.پس علم یکی از گفتمان های غالب است که حقایق را در اختیار ما نمیگذارد بلکه یک روایت یا معنا به جهان بار می کند. پست مدرن می گوید سوژه دیگر وجود ندارد.سردمدار این جریان فوکو باتلر و پست مدرن ها هستند.